| |
| یکشنبه 18 بهمن ماه سال 1388 |
| روبان سفید |
روبان سفید فیلم روبان سفید روایتی زیرکانه از خانه ای است بر آب. عمارتی که که موریانه پایه هایش را جویده و آرامشی پیش از طوفان را از سر می گذراند. اندک اشارتی کافی است که این عمارت فرو افتد. در زیر پوست شهر، چنان فساد اخلاقی ریشه دوانده است که یادآوری پاکی و معصومیت کودکانه و بستن "روبان سفید" هیچ از این سیاهی که نمی کاهد. اگر همدلانه با راوی فیلم را بنگریم، ریشه (دستکم بخشی از)اتفاقات ناگواری که در شهر رخ می دهد کودکان به ظاهر معصوم کشیش شهرند. به گمانم مورد آشنایی است، واعظانی که به وقت منبر چنان دست ارشاد از آستین عصمت بر می آورند و به تیغ عتاب بر سر خیل گناهکاران می کوبند، در همان حالی که هزار خون از آستینشان می چکد. آنگاه که معلم کشیش را می آگاهاند که فرزندانش ممکن است مسئول شرور جاری باشند، به نظر می رسد که خود نیز دریافته است، به جای خود شکستن، آینه می شکند. هیچگاه نتوانستم دریابم که عالمان دین(بی شک همه را نمیتوان اینگونه پنداشت) چرا چنین ساده لوح و سطحی نگرند، کودکانش را به خاطر اندکی دیر آمدن به فلک می بندد و آن دیگری را به عقاب آنچه به خود رواداشته است به تخت می بندد اما در آن سوی فرزندانش، کودکی معصوم را به درخت بسته اند و شکنجه کرده اند، زنی به قتل رسیده است، دکتر شیاد دهکده را از اسبش سرنگون کرده اند و پسر ارباب را عذاب داده اند. واعظ شهر اینهمه را وانهاده است اما در سوی دیگر اندکی بر سر میز انتظار کشیدن خود را با شلاق کودکان جبران می کند. این چنین خود را بر تخت کبریایی نشاندن، به روی هر مخالفی تیغ برکشیدن، دیگران را از عذاب الهی بیم دادن و در دل خود را خدای انگاشتن و ترس از خدا را تنها برای دیگران خواستن البته طنین آشنایی دارد. اما تنها کشیش نه، که بقیه نیز هریک دستی در خون دارند. چنان ترس استبداد ارباب را در دل دارند که آنکه یقین دارد که مادرش را کشته است درقفا مزرعه ارباب را ویرانی می کند اما زهره آن ندارد که بی لکنت در حضور حضرت ارباب حقش را واستاند، داد را از ستون بیداد بخواهد؟ سکوتی موحش در پس زمینه ماجرا جریان دارد، تو گویی همه به انتظار حادثه ای ایستاده اند، تا بر ظلم بشودند اما ترس و زبونی مانع می آید. اما تا کی ؟
فساد در زیر پوست شهر آشیانه کرده. طبیب شهر به جای طبابت درد و مرض می آفریند. واعظ ریا می ورزد و حاکم هم به ارعاب متوسل گشته است. زر و زور و تزویر همه جمع اند. فاسدان همان هایند که در روز شکرگذاری سرود مقدس می خوانند و البته تر و خشک در یک صف، معلم و کشیش و ارباب و کودکان شرور و معصوم. همان کودکانی که عقده ها در دل دارند واندکی بعد با سر کار آمدن هیتلر و بستن صلیب شکسته می بندند و پیشوا را بر دستهایشان به هوا می اندازند. این دمل عاقبت نقاب از چهرهء کریهش بر می گیرد، عاقبت خون و چرکش را بیرون می ریزد. شهر موریانه زده ما سیاه و خاکستری است، رنگ ها به آن راه نیافته اند. |
|
| |
| یکشنبه 18 بهمن ماه سال 1388 |
| عشق در زبان کردی |
عشق در زبان کردی یک بار دیگر در این وبلاگ به مناسبت انتشار مجموعه اشعاری کردی درباره عاشقانه های کردی نوشتم. ذهنم بسیار به مقایسه میان نحوه بیان عشق در زبان فارسی و کردی و میان گویش های مختلف کردی معطوف بوده است. به گمانم در مقایسه عاشقانه های فارسی و کردی می توان گفت که زبان کردی(شاعران کرد) رک تر و انسانی تر(انضمامی تر) به عشق می پردازند، علاوه بر اینکه عاشقانه های کردی همواره در زمینه ای از طبیعتی که خاص زیستگاه های کردهاست رخ می دهد. درخت و چشمه و کوه و پرندگان و منظره هایی که به تکرر در اشعار کردی تکرار می شوند، مانند بازگشتن محبوب از سر چشمه و حرکات دست و سر و سربند و رقص لباس های رنگین، ترجیع بند این اشعار است. اما آنچه بیش از همه در این مقایسه به نظرم جالب می آید مقایسه میان کردی سورانی در یک سو و هورامی و کلهری در سوی دیگر است. ویژگی ای از زبان سورانی که بسیار در نحوه بیان رخ می نماید پر و سنگین ادا کردن کلمات است، گویی ابهتی خاص در این زبان نهفته است. این ویژگی زبان سورانی همان قدر که در بیانهای حماسی و نقالی جذاب واقع می شود، ظرافت بیان اشعار عاشقانه را از آن می گیرد. در مقابل به نظرم هورامی و کلهری، هر دو به غایت مناسب بیان اشعار عاشقانه اند، نازکی و ظرافت خاصی دارند که متناسب با اینگونه توصیفات است. تمایز دیگری هم این است که هر چه اشعار کلهری ساده و به زبان روزمره نزدیک تر است در مقابل شاعران سورانی بسیار سعی می کنند که از زبان پیچیده و صناعاتی بهره بگیرند که احتمالا به علت متاثر شدن آنها از شاعران فارس و عرب زبان است. دراینباره بیشتر و دقیق تر خواهم نوشت. فعلا علی الحساب قسمتی از یک ترجیع بند زیبا را بخوانید تا بعد: ئۀی سۀول سۀوئز لیو تیۀنی/ ریک و رۀنگین چو گولونی/ مۀهشۀر دۀمی وۀختی خۀنی دۀسم وۀ داواند مۀچوو ئۀپر قوو ئۀی بال بۀت/ کۀوک نسار، ئاهوو هۀلۀت/ قارون هوسن خال و خۀت دۀسم وۀ داواند مۀچوو چوزۀی چۀویر بوو خوشم/ پرچ بۀرۀزای سرکۀشم/ ئۀی نۀونۀمام مۀهوشم دۀسم وۀ داواند مۀچوو ئۀی شووخ شیوه نازۀنین/لیکه جووان، قامۀت رۀنگین/ سۀخته له بالاد دل کۀنین دۀسم وۀ داواند مۀچوو ئۀی ناز و توور له قایه رۀی/ خاوۀن خۀزانۀی زرده بۀی/ وریاوه پایز ها له پۀی دۀسم وۀ داواند مۀچوو ئۀی باخۀوان باخ بۀی/ شیرین ترۀک له شۀهد نۀی/ لیموو له مل میخۀک له قۀی دۀسم وۀ داواند مۀچوو از مجموعه "شنۀی شۀمال"، پرویز بنفشی |
|
| |
| یکشنبه 11 بهمن ماه سال 1388 |
| آخرش دوتابود یا یکی؟ |
آخرش دوتابود یا یکی؟ گفت: آقا دو کورس می شه ها!؟ گفتم: شما که هر چه بخوای می گیری، یکی باشه یا دوتا. گفت: نه اصلا!، گفته باشم. حق حبیب خداست. خانمی هم با من سوار شد که اتفاقا هم مقصد بودیم، تا که نشست کرایه اش را داد، نصف آن چیزی که من قرار بود بپردازم. می خواستم بگم که چرا واسه ایشان یک کورسه، که آقای بغل دستی ام گفت: آقا سر چهار راه نگهدار! گفت:چراغ داره قرمز می شه بذاز از چهار راه رد بشم. همونطور که داشت پدال گاز را فشار می داد که از چراغ سبز رد شود، انگار پدال سیگارش را هم فشار داده باشند، مثل اگزوز کامیون یا شایدم در مثل در دانشکده فلسفه علم وقت استراحت بین دو کلاس. همیشه یکی از استادها و چند تا از دانشجوها کورس دود داشتند. به چهار راه که رسیده بود چراغ زرد بود و در یک سوم نهایی، صورت زرد من بر روی صندلی جلو نیرویی عجیب وارد می کرد، که احتمالا بخاطر تغییر تکانه خطی بود. خانم نیم کورسی هم صورتش را به شیشه جلو چسبانده بود، که احتمالا به علت نبستن کمربند بود،.از همه عجیب تر کاپوت پیکان بود که تا نصفه با کاپوت پرایدی همپوشانی کرده بود، احتمالا پیوندشان قوی تر از کوالانسی بود چیزی در حد پیوندهای فیلم های اون وری. خلاصه آخرش اما فهمیدم چرا واسه من دو کورس بود، آخه ادامه مسیر را با ماشین دیگری رفتیم، خانم یک کورسی هم البته بود. |
|
| |
| جمعه 9 بهمن ماه سال 1388 |
| آیا فلسفه ارتباطش را با مردم از دست داده است؟ |
آیا فلسفه ارتباطش را با مردم از دست داده است؟ به نظر شما فلسفه ارتباطش را با مردم از دست داده است؟ کواین معتقد بود که فلسفه هم مانند دیگر رشته های دانشگاهی، رشته ای تخصصی است و اصلا ارتباطی با زندگی نداشته که آنرا حفظ کند. اما احتمالا ادعای کواین صادق نیست، یعنی با احترام به روح پر فتوح تارسکی، ادعای کواین "مطابق با واقع" نیست. گمان نمی کنم چندان جای مشاجره باشد که "فلسفه به سوالات بنیادین می پردازد" (اگر در عالم فلسفه چنین ادعاهایی،مجمع علیه یا اندکی دقیق تر رای جمهور، به تعداد انگشتان دو ویا حتی یک دست می بود، بسی جای شکر انعام می داشت، خلاف واقع بخوانید!) به گمانم دومین ادعایی هم که در صدد صدور آن هستم را بتوان به گزاره ای تحلیلی فروکاست، " سوالاتی درباب زندگی، هدف زندگی، معنای زندگی، از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود، به کجا می روم آخر، سوالات بنیادین باشند". اما سومین ادعایی را که به صدور آن امید قریب دارم، گزاره ای ترکیبی/ پسینی (با درود به روان کارنپ و اظهار تاسف نسبت به روح کواین)است، "فلسفه تحلیلی روز به روز از چنین سوالهایی فاصله می گیرد". در نهایت (و با درود به روان فرگه) منطقا چنین در می یابیم که فلسفه ارتباطش را با زندگی از دست داده است. |
|
| |
| یکشنبه 4 بهمن ماه سال 1388 |
| آنجا که فلسفه تحلیلی به بیراهه رفت |
آنجا که فلسفه تحلیلی به بیراهه رفت انتقاد به فلسفه تحلیلی، به همه اجزای فلسفه تحلیلی چیز تازه ای نیست، چه از درون خود و از جانب فیلسوفان تحلیلی، چه از بیرون و از فیلسوفان قاره ای و غیر فیلسوفان. این روش فلسفه ورزی اما بسیار پر بار بوده، مخصوصا در حوزه هایی چون ذهن و زبان. نمی خواهم قبل از انتقاد کلی از محاسن فلسفه تحلیلی بگویم، مثل نمایندگان مجلس که در نطقی 10 دقیقه ای، نه دقیقه و 30 ثانیه اش را مدح و ثنای چپ و راست را می گویند و تازه وقتی می خواهند از کدخای فلان آبادی خواهش کنند که آب فلان روستا را وصل کنند یا کارتون تام و جری برای بچه ها پخش کنند میکروفون قطع می شود. حرف من این است که فلسفه تحلیلی به خطا رفته است و خطایش هم این است که همه چیز را گفتنی می خواهد، آنهم واضح و روشن. به گمانم این نشدنی است. اولا همه چیز گفتنی نیست. ثانیا همه چیز را نمی توان به روشنی گفت، اگر که گفتنی باشد. زمانی ویتگنشتاین گفت: از آنچه که نتوان سخن گفت باید خموش گذشت. هر چند فلسفه تحلیلی پس از او چندان به او وفادار نماند اما کلمات قصارش همچنان نقل دهان این دسته از فیلسوفان است. حرف آخر اینکه اگر همه چیز گفتنی بود که این همه مشکل نداشتیم! آه اگر همه چیز را نه، که بسیاری چیزها را می شد بر زبان آورد. |
|
| |
| دوشنبه 28 دی ماه سال 1388 |
| معمای آگاهی، معمای دانایی |
معمای آگاهی، معمای دانایی تصور کنید که بر روی صندلی دراز کشیده اید، دندانپزشکی با مته به جان دندانهایتان افتاده است. درد دندان امانتان نمی دهد. از نقطه نظر عصبی تمام آنچه رخ می دهد این است که اعصاب درون دهانتان تحریک می شود و شروع به شلیک شدن می کند. پیغامهایی به مغزتان ارسال می شود، مغزتان هم در عوض پیغامهایی را به اندامهایتان ارسال می کند، مثلا اینکه سرتان را حرکت دهید، دهانتان را ببندید و... . اما شما در آن لحظه در نقطه خاصی از دهانتان "احساس درد" دارید، ولی در داستانی که از دید عصب شناختی تعریف کردیم هیچ نشانی از "درد" نیست، پس درد چگونه بوجود می آید؟ اصلا درد چیست و در کجاست؟ درد از جمله حالاتی است که همیشه آگاهانه است، درد نا آگاهانه نداریم. اگر دردی وجود دارد شما آنرا حس می کنید والا اینکه بگویید درد دارم اما آنرا حس نمی کنم مثل این است که بگویید در کشورمان زندانی سیاسی نداریم. معمای آگاهی این است که ما نمی دانیم حالات ذهنی آگاه چگونه بوجود می آیند و چرا بوجود می آیند. یعنی اینکه علی الاصول می توانیم توصیفی عصب شناختی از وضیعت یک فرد ارئه کنیم بی آنکه نشانی از آگاهی یا حالات ذهنی آگاهانه در آن باشد. چنانکه هاکسلی می گوید" برآمدن آگاهی از شلیک های عصبی مانند سر برآوردن غول از چراغ علاء الدین است"، به این معنا که می توان موجوی را تصور کرد که کپی شماست بدون اینکه هیچ تمایزی با شما داشته باشد اما هیچکدام از حالات ذهنی شما را ندارد. اگر دماغ این موجود را گاز بگیرید همان کاری را می کند که اگر دماغ شما را گاز می گرفتند. یعنی اینکه چنین به نظر می رسد که همه حالات ذهنی- درد، خوشحالی، هیجان و..- را دارد اما در واقع "درونش تاریک" است، یعنی اینکه رباتی بیش نیست(ربات نمی تواند حالات ذهنی داشته باشد؟!) این معما را دیوید چالمرز "مسئله مشکل" آگاهی می نامد چرا که به نظر می رسد ما حتی نمی دانیم برای حل آن چه کار باید کرد. در مقابل مسائل ساده آنهایی هستند که هر چند جوابی برایشان نداریم و حتی ممکن است به این زودی های نتوایم آنها را حل کنیم، حداقل تصوری از روش حل آنها داریم. مثل نحوه کار حافظه و یا پردازش داده ها در مغز. زیباترین جنبه مسئله آگاهی این است که با پدیده ای مواجه اید که به آن دسترسی ای بیواسطه دارید، تمام حالات ذهنی خود را بدون واسطه دریافت می کنید، درد، خوشحالی، مزه چای، رایحه دارچین و... اما در سوی دیگر تقریبا می توان گفت غیر از این توصیفات شخصی از حالات ذهنی چیزهای چندانی نمی دانیم. به گمانم جذاب ترین معمایی است که دانش امروز با آن مواجه است، هر لحظه که درباب آگاهی می اندیشیم، بیشتر به جهالت خود پی می بریم و چه چیزی از این جذاب تر!؟ در میان کسانی که درباره آگاهی مطالعه می کنند معمولا فیلسوفان از همه متواضع ترند، که احتمالا به این دلیل است که نگاهی وسیع به مسئله دارند و سعی می کنند جوانب مختلف مسئله را ببینند- حتی برخی از فیلسوفان بر این عقیده اند که ما هیچگاه نخواهیم توانست به حل معمای آگاهی دست پیدا کنیم- اما در مقابل اهل علم و مخصوصا فیزیکدان ها کسانی اند هر از گاهی گمان می کنند مسئله آگاهی را حل کرده اند و دکان فیلسوفان را تخته کرده اند اما زهی خیال باطل، زهی سودای محال. این نظریه کوانتوم هم قوزبالاقوز شده. هر فیزیکدانی که چند کلمه کوانتوم می خواند می خواهد به هر سوراخ سنبه ای سرک بکشد. به نظرم از معمای آگاهی مهمتر این است که به این فیزیک خوانها حالی کند که دنیا اون چیزی نیست که تو کتابهای فیزیک نوشته اند. |
|
| |
| یکشنبه 20 دی ماه سال 1388 |
| معنای زندگی ِ پزشک مسافرکش |
معنای زندگی ِ پزشک مسافرکش دندانهایم، نه همه، معیوب اند. سالها بود که داخل دهانم را ندیده بودم تا اینکه درد دندان کارم را به دندانپزشکی کشاند(خاصیت دسترسی اول شخص!). گاه بیش از یک ساعت دهانم را باز می گذارم و دستهای خانم دکتر بی رحمانه می تراشد. گاهی چنان خسته می شوم که چند دقیقه دست از سرم بر می دارد که اندکی آسوده بگیرم. اما به هر صورت زمان مناسبی است برای فکر کردن. یکی از داستانهای بزرگ علوی چنین پایان می گیرد که شخصیت اصلی داستان در یک روز برفی کنار یکی از خیابانهای تهران قدیم به انتظار اتوبوس ایستاده است. اتوبوس طول خیابان را می پیماید، راننده مسافری را ندیده رد می کند، بعد که از داخل آینه می بیند بر سر شاگرد داد می زند که چرا مسافر را ندیده است. وقتی که شخصیت اصلی داستان را می بیند به شاگردش می گوید که آن "پنج هزاری" را سوار کند. (گاهی) فعالیتهای آدمی نحوه تعاملات او با دیگران و نحوه اندیشیدن اش را شکل می دهد. بسیاری از انسانها دیگران را تنها از دریچه شغلشان می بینند، پزشکی که همه را بیمار می بیند، مسافرکشی که همه را کرایه تاکسی می بیند، و... . وقتی بر صندلی دندان پزشک دراز می کشم چشمانم را می بندم تا آنگاه که کارش(یا کارم) تمام شود. هر بار نزدیک یک ساعت در این حالم بی آنکه حتی یک کلمه ای رد و بدل شود. احساس می کنم که خانم دندانپزشک داستان ما هم مثل راننده داستان بزرگ علوی است، بیمارانش برای او جز پول و یا دندان پوسیده چندان معنایی ندارند. نکته اینجاست که در چنین مشاغلی، اولا آدمها همه از دید صاحب شغل یکسان اند و ثانیا، بدتر اینکه ارزش هر کسی همان میزان پولی است که می پردازد و تا همان لحظه که پول را می پردازد. اما یکبار که به دندان پزشکی دانشگاه رفته بودم و از بد حادثه نزدیک سه و نیم ساعت را بی حرکت بر صندلی داندانپزشکی ماندم، اصلا چنین حسی نداشتم. پزشک دانشگاه مرد جوانی بود بسیار خوش صحبت. در حین کار با من از هر دری سخن می گفت، از درس و دانشگاه گرفته تا دستپخت همسرش. من برای پزشک دانشگاه پول نبودم، او حقوقش را می گرفت فارغ از اینکه بیماری مراجعه می کرد یا نه. |
|
| |
| پنجشنبه 17 دی ماه سال 1388 |
| دهان سرویسی و ... |
دهان سرویسی و معرفت غیر گزاره ای فرنک جکسون، فیلسوف استرالیایی آزمایشی فکری دارد که نتیجه خودمانی آن این است که یه چیزهایی را تنها در صورت تجربه کردن می توان دانست، هیچ راه دیگری نیست. مثلا تصور کنید که شش ماه مثل عریضه نویس های در دادگستری(واقعا داد می گسترد؟!) پروپوزال می نویسید، بعد از این مدت در نهایت استیصال استاد راهنمایتان موافقت می کند که فرم ثبت نام پایان نامه ات را امضا کند. هر چند دقیقه یکبار به میل باکس بخت برگشته تان سر می زنید اما خبری نیست. به هرچی جد و سلف گرامی خودتان درود می فرستید. حالا می فهمید دهان کسی سرویس شدن یعنی چه؟ نه دیگه! اگه می فهمیدید که دیگه جکسون به درد لای جرز هم نمی خورد. تنها باید تجربه کنید. |
|
| |
| سه شنبه 8 دی ماه سال 1388 |
| معنای زندگی (۳) |
معنا و تقلب احتمالا یک مشکل در مواجه با پرسش از معنای زندگی ابهام نهفته در این پرسش است. "آیا زندگی با معناست؟" دست کم دو تعبیر بر می دارد: 1) تعبیر ذهنی(Subjective) این است که "آیا زندگی برای من-به نظر من- با معناست؟" معمولا افراد معمولی جوابشان به این پرسش مثبت است. این پرسش معطوف به این است که آنچه را که انجام می دهید و اتفاقاتی که برایتان رخ می دهد برایتان دارای اهمیت است، از کنار آنها ب سادگی نمی گذرید. این پرسش بنا به جنبه شخصی ای که دارد، نهایتا پاسخی دارد، بله یا نه. بیش از این نمی توان پیش رفت، لذا به نظر نمی رسد که بحثهای دامنه دارد حول معنای زندگی چندان در این پرسش بگنجند. 2) دیگری تعبیر عینی(Objective) است، آیا زندگی من، مستقل از آنچه من درباره آن می اندیشم معنایی در خود نهفته دارد؟ به نظر می رسد که مشاجره ها همه بر سر این تعبیر از معنا است وگرنه هر کسی برای تعبیر ذهنی نهایتا پاسخی دارد، یا اینکه هر وقت که خوش است زندگی اش معنا دارد و هر آن دم که غمگین، معنا از زندگی اش رخت بر می بندد. مثلا همان سیاره دوقلوی زمین را در نظر بگیرید که بعد از انتخاباتی که وزارت کشور نیران در آن دست به تقلب زد، مردم معترض روزگار را بر حکومت نیران سیاه کردند. در سرزمین نیران روزی وجود دارد که عزای عمومی است، اتفاقا مردم از این مناسبت استفاده می کنند و چنان اعتراضی صورت می دهند که رهبران نیران به خواب هم نمی دیدند. وقتی رهبران نیران اوضاع را قمر در عقرب می یابند دست به دامان منجمان و رمالان می شوند که به آنها راهی بنماید. مطهر علوی (هیچ نسبتی با علی مطهری ندارد) یکی از این منجمان، راه حلی هفت ماده ای به آنها می نماید(در کشور نیران احتمالا "هفت" عدد مقدسی است آنها همچنین در ابتدای سال نو سفره "هفت قین" می چینند.) در بند اول یا همان قین اول پیشنهاد می کند که رهبران معترضان(احتمالا سید میرموسی حسینی و کروب مهدوی) بپذیرند که در انتخابات تقلبی صورت نگرفته است. نکته اینجاست که تقلب هم مانند هدف می تواند دو تعبیر داشته باشد: 1)تعبیر دهنی: یعنی اینکه میر موسی و کروب چنین فکر کنند که تقلبی صورت نگرفته است. 2) تعبیر عینی: یعنی اینکه در واقع تقلبی صورت نگرفته است. نکته اینجاست که اگر حتی میر موسی و کروب هم قبول کنند که تقلب صورت نگرفته است، هیچ تغییری در اینکه در واقع تقلبی صورت گرفته است یا نه حاصل نمی شود. اکنون با در نظر داشتن این تمایز می توان به نوشته پیشین نظر کرد، در اینصورت دستاوردهای زندگی دو معنا می یابد اول آنچه که از نظر من دستاورد است و احتمالا ارزشمند، دوم آن دستاوردی که مستقل از من ارزشمند است. طبیعی است که بازهم بحث بر سر معنای دوم است، وگرنه طبق معنای اول ممکن است شخصی متوهم دیدن هاله ای نور یا چرخیدن فرشتگان به دور سرش را آنچنان ارزشمند بینگارد که هوکردن دیگران هیچگاه از تک و تایش نیندازد. معنا بایستی چیزی فراتر از یک هدف کاملا ذهنی یا متوهمانه باشد. |
|
| |
| دوشنبه 7 دی ماه سال 1388 |
| معنای زندگی(۲) |
معنای زندگی(۲) استدلال نوشته پیشین به یک "دیلما" می انجامد: یا دستاوردهای(اهداف) زندگی گذرا و فانی اند و یا دست نایافتنی و در هر دو صورت نمی توانند به زندگی معنایی ببخشند. می توان این نتیجه را نپذیرفت اگر ۱) استدلال کنیم که معنا تنها مبتنی بر هدف نیست، ۲) یا اهداف و دستاوردهای زندگی می توانند پایدار و ارزشمند باشند به گونه ای که حافظ معنای زندگی باشند. معمولا کنار آمدن با یک دیلما چندان ساده نیست. برای روشن تر شدن سیاره دوقلوی زمین را در نظر بگیرید. در این سیاره کشوری وجود دارد به نام "نیران" که حکومت آن مستبدانه است و مردم با سران حکومت مشکل جدی دارند(متاسفانه ممکن است با وضعیتی که ما در ایران داریم یعنی زندگی در آزادترین کشور دنیا تصور کشور نیران بسیار مشکل و عجیب باشد!). پس از مدتها تحمل مردم سرزمین نیران به سر می رسد و تصمیم می گیرندبر علیه حکومت اعتراض کنند، تا جایی که اعتراضات بیخ پیدا می کند و از حد مطالبات اولیه که برکناری جوجه اردک زشت و جایگزینی فردی زیباتر بود به اساسهای حکومت در نیران می رسد. از آنجایی که (برخلاف ایران) حکومت نیران تنها ادعای آزادی را دارد(عجیب اما ممکن!) با وضعیتی این چنین مواجه می شود: اگر با معترضان برخورد خشونت آمیز کند، شعله آتش خشم آنها بیش از این زبانه می گیرد تا جایی که به دامان رهبران نیران برسد. از سوی دیگر اگر با معترضان خیابانی برخوردی صورت نگیرد، هر لحظه اعتراضات شدیدتر می شود و ممکن است هر چه زودتر معترضان به اهدافشان برسند. چنین وضعیتی را در اصطلاح منطق، قرار گرفتن بر سر دو راهی ای که هر دو طرف به نتیجه نامطلوب(البته برای سران حکومت نیران) می انجامد را دیلما می گویند. مثلا در این مثال حکومت نیران با وضعیتی مواجه است که در اصطلاح "نه راه پیش دارد نه راه پس"(البته این دیگر اصطلاحی منطقی نیست.) یک تفاوت این مثال با مورد اصلی این است که در این مورد اول با راه حل ها و نیز حیله های منطقی می توان پاسخی فراهم کرد اما در مورد اخیر با مسئله ای اجتماعی روبرو هستیم که هم پیش بینی ناپذیر است و هم متغیر و هم اینکه هر راه حل نظری ای موثر نمی افتد! در نوشته بعدی سعی می کنم از این چنین مثالهای قمشه ای یی بپرهیزم! |
|