خانه تماس با من
تیر 1389
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوعات

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 3 تیر ماه سال 1389
اشتیاق دیدار

 

اشتیاق دیدار

گاهی کسی را بسیار دوست داریم ولی تنها از یک جنبه خاص او را میشناسیم. مثلا نویسندهای است که تنها کتابهایش را خواندهایم، بازیگری است که تنها بازیش را دیدهایم، خوانندهای است که تنها صدایش را شنیدهایم و... برخی، از این افراد هویتی خیالی میسازند، هویتی که صفات و ویژگیهایی را دارد که آنها خود میخواهند داشته باشد. نتیجه اینکه عاشقِ کسی میشوند که خود ساختهاند و معمولا متناظر واقعی آن هویت چیزی است به کلی متمایز و متفاوت.

در یکی از شمارههای مرحومِ "شهروند امروز"، در مصاحبهای از ضیاء موحد پرسیده بودند که آیا مشتاق دیدارکسی هست؟ ایشان هم پاسخ داده بودند که دیگر مشتاق کسی نیست چرا که پس از دیدار با آنهایی که مشتاقشان بوده است دریافته که چنان نیستند که او پیش از دیدار میپنداشت. من همین تجربه را درباره خود ایشان داشتم. کتاب "سعدی" را که ایشان نوشتهاند، بارها خوانده بودم و دوست می داشتم، اما چند باری که به مناسبتی از نزدیک دیدمشان، با تصور من متفاوت بود.- می گویم "تنها با تصور من متفاوت بود" نه چیزی بیش از این-.

به گمانم شخص بصیر با گذر عمر و اندوختن بصیرت و دانایی می تواند از دام چنین دوست داشتنهایی برون آید و نگاهی با فاصله و جامع بدین معشوقگانی بیندازد که در دیدگان نزدیک بین چنین فریبا و دلربا می نمایند. نگاهی "از سر ربوه".  

(قرار بر این نبود که بنویسم، این را هم تنها به احترام و در پاسخ به پیام دوستی نوشتم!)


پنجشنبه 26 فروردین ماه سال 1389
پایان

 پایان

و هر چیزی را پایانی است، حتی وبلاگ نویسی، گاهی به اجبار و گاهی به اختیار و چه بهتر آنکه نه به اجبار باشد. شاید این آغازی باشد بر عریانی. 


جمعه 13 فروردین ماه سال 1389
خایه بط زیر مرغ خانگی

 خایه بط زیر مرغ خانگی 

از عهد خردگی این داعی]=شمس[ را واقعه ای عجب افتاده بود، کس از حال این داعی واقف نی، پدر من از من واقف نی؛ می گفت: تو اولا دیوانه نیستی، نمی دانم چه روش داری، تربیت ریاضت هم نیست؛ و فلان نیست... گفتم یک سخن از من بشنو، تو با من چنانی که خایه بط]=تخم مرغابی[ را زیر مرغ خانگی نهادند، پرورد و بط بچگان برون آورد؛ بط بچگان کلان تَرَک شدند، با مادر به لب جو آمدند، در آب درآمدند. مادرشان مرغ خانگی ست، لب لبِ جو می رود، امکان درآمدن در آب نی. اکنون ای پدر! من دریا می بینم مرکب من شده است، و وطن و حال من اینست. اگر تو از منی یا من از توام، درآ در این دریا؛ و اگرنه، برو برِ مرغ خانگی.

گزیده مقالات شمس، محمد علی موحد، ص31


دوشنبه 2 فروردین ماه سال 1389
اولین کامپیوتری که هرگز ندیدم

 

اولین کامپیوتری که هرگز ندیدم  

 

اول دبیرستان که بودم گوشه مدرسه مان یک اتاق بود با در فلزی که همیشه قفل گنده ای روی در بود که احتمالا نشان از اهمیت اتاق داشت. یک روز کاشف به عمل آمد که یک دستگاه کامپیوتر درون اتاق است. از آن روز به بعد هر زنگ تفریح عدهء زیادی جلو در فلزی به صف می ایستادند تا به نوبت از سوراخ کوچک در، کامپیوتر را زیارت کنند، بعضی به دیدنی بسنده می کردند، برخی هم حاجتی داشتند و خلاصه از قضای روزگار روزی هم نوبت به من رسید که کامپیوتر کذایی را نظاره کنم. آنقدر چشم به سوراخ دوختم تا که نفر بعدی که من رو هل داد که "دیگه بسه". من هم با هیجان و غرور رو به بچه ها برگشتم که " اوووه، چه جالب!". 

 اما راستش را بخواهید این چشم بنده از آن سوراخ مبارک چیزی جز سیاهی ندید که ندید، اما مگر می شد از افتخار دیدن کامپیوتر از آن سوراخ صرفنظر کرد و بدنامی ندیدن آن را به جان خرید؟


چهارشنبه 26 اسفند ماه سال 1388
قبله عالم به سلامت

 

قبله عالم به سلامت

فکر و ذکرمان شد کسب آبرو، چه آبرویی، مملکت رو تعطیل کنید، دارالایتام دایر کنید درست تره. مردم نان شب ندارند، شراب از فرانسه می‌آید. قحطی است، دوا نیست، مرض بیداد میکند، نفوس حق‌النـفـس میدهند، باران رحمت از دولتی ِسر قبله عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم!. میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی. سر بریدن از ختنه سهلتر!. ریختِ مردم از آدمیزاد برگشته، سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده، چشمها خمار از تراخم است، چهره ها تکیده از تریاک. اون چهار تا آب انبار عهد شاه عباسم، آبش کرم گذاشته، ملیجک در گلدان نقره میشاشد، چه انتظاری از این دودمان، با آن سرسلسله اخته. خلق خدا به چه روزی افتادند از تدبیر ما؟ دلال، فاحشه، لوطی، لَلِه، قاپ باز، کف زن، رمال، معرکه گیر، گدایی که خود شغلی است، مملکت عنقریب قطعه قطعه میشود...  

"حاجی واشنگتن" علی حاتمی 

چقدر وقایع در این کشور تکراری شده اند!


دوشنبه 24 اسفند ماه سال 1388
برای علی معظمی

 

برای علی معظمی 

   

 

 

بایستی برمیگشتم تهران، رفتم و از هر روزنامه ای یکی گرفتم. قبل از رفتن سری به ریدر می زنم. اولین خبر شوکه ام می کند: علی معظمی بازداشت شد. گیج شده ام، "اما... حتما زود آزاد می شود." درِ اتاقش بسته است، تاریک و ساکت. روی در اتاق نوشته است "گروه علوم ناشناختی"، نا اش را با ماژیک آبی و از سر شیطنت نوشته اند. آخرین باری که علی را دیدم دو ماه پیش بود، داشتم از در انجمن بیرون می آمدم که به او برخوردم، از درس و دانشگاه گفتیم تا حرف به شهر و دیار ما رسید، از روزنامه های ولایت ما پرسید گفتم تا دلت بخواهد روزنامه دارد، نصف صفحه تیتر، نصف دیگرش تبلیغات و یا تبریک و تسلیت به کدخدا. گفت بار بعد که آمدی چندتا از همین پیامهای بازرگانی را با خودت بیاور.

حال علی در بند است، علی اما تنها نیست، ما هم چون او می اندیشیم. جهان را بی ظلم و جور حاکمان می خواهیم یا دست کم جهان را جایی برای زندگی می خواهیم نه مردگی "و لو کره المجرمون". بازداشت علی یک پیام روشن دارد، وحشت حکام به جایی رسیده است که هر کودکی را ذبح کنند که مبادا موسی ای باشد. کابوس موسی و فریدون خواب فرعون و ضحاک را برآشفته است.  

 افزوده: انوشیروان ابتدا دادگر بود، آنگاه که بیداد آغاز کرد و بزرگمهر حکیم را در بند کرد هر از گاهی کسی را می فرستاد تا ببینند که بزرگمهر در چه حال است و آیا مایل است عذر خواهی کند، بزرگمهر اما در تاریکی چاه، بانگ روشن بر می آورد که: 

حال من از حال شاه جهان 

فراوان به است آشکار و نهان


یکشنبه 9 اسفند ماه سال 1388
کردهای همیشه معترض

 کردهای همیشه معترض 

کردها همیشه معترض اند، انگار اگر اعتراض نکنند روزشان شب نمی شود. این اعتراض هر دلیلی می تواند داشته باشد، مثلا اینکه برخلاف نظریه تکامل داروین، کردها نه تکامل یافته گونه های دیگر(میمون یا...) که آنچنان که اخبار شیعی حکایت دارند برآمده از اجنه باشند و هر شری و بدبختی ای هم که از کنده اجنه بر می خیزد.

اما من به شخصه معتقدم که کردها بی انصاف اند، این قضاوت من نیست بلکه آمارها اینچنین می گوید: احتمالا پس از انقلاب کردها در بسیاری از امکانات بیشترین سهم را داشته اند و هر چند در دوره هایی(مثل دوره خاتمی) این تسهیلات اندک بود اما پس از انتخابات گذشته بازهم توجه و مرحمت ارباب قدرت به کردها بیشتر شده است و این جای بسی شکر دارد. حال گیرم که این تسهیلات از جنس اعدام و زندان و تبعید باشد، امکانات امکانات است، حال هر چه می خواهد باشد. به نظر شما اگر به درد بی توجهی حاکمان دچار می شدند خوب بود؟ اگر کسی کاری به کارشان نداشت؟

 


پنجشنبه 22 بهمن ماه سال 1388
امسال

 امسال

سالِ بد
سالِ باد
سالِ اشک
سالِ شک.

سالِ روزهای دراز و استقامت‌های کم
سالی که غرور گدایی کرد.سالِ پست
           
سالِ درد
                     
سالِ عزا
سالِ اشکِ پوری
سالِ خونِ مرتضا
سالِ کبیسه...

 

  "شاملو"


یکشنبه 18 بهمن ماه سال 1388
روبان سفید

روبان سفید

 فیلم روبان سفید روایتی زیرکانه از خانه ای است بر آب. عمارتی که که موریانه پایه هایش را جویده و آرامشی پیش از طوفان را از سر می گذراند. اندک اشارتی کافی است که این عمارت فرو افتد. در زیر پوست شهر، چنان فساد اخلاقی ریشه دوانده است که یادآوری پاکی و معصومیت کودکانه و بستن "روبان سفید" هیچ از این سیاهی که نمی کاهد. اگر همدلانه با راوی فیلم را بنگریم، ریشه (دستکم بخشی از)اتفاقات ناگواری که در شهر رخ می دهد کودکان به ظاهر معصوم کشیش شهرند. به گمانم مورد آشنایی است، واعظانی که به وقت منبر چنان دست ارشاد از آستین عصمت بر می آورند و به تیغ عتاب بر سر خیل گناهکاران می کوبند، در همان حالی که هزار خون از آستینشان می چکد. آنگاه که معلم کشیش را می آگاهاند که فرزندانش ممکن است مسئول شرور جاری باشند، به نظر می رسد که خود نیز دریافته است، به جای خود شکستن، آینه می شکند. هیچگاه نتوانستم دریابم که عالمان دین(بی شک همه را نمیتوان اینگونه پنداشت) چرا چنین ساده لوح و سطحی نگرند، کودکانش را به خاطر اندکی دیر آمدن به فلک می بندد و آن دیگری را به عقاب آنچه به خود رواداشته است به تخت می بندد اما در آن سوی فرزندانش، کودکی معصوم را به درخت بسته اند و شکنجه کرده اند، زنی به قتل رسیده است، دکتر شیاد دهکده را از اسبش سرنگون کرده اند و پسر ارباب را عذاب داده اند. واعظ شهر اینهمه را وانهاده است اما در سوی دیگر اندکی بر سر میز انتظار کشیدن خود را با شلاق کودکان جبران می کند. این چنین خود را بر تخت کبریایی نشاندن، به روی هر مخالفی تیغ برکشیدن، دیگران را از عذاب الهی بیم دادن و در دل خود را خدای انگاشتن و ترس از خدا را تنها برای دیگران خواستن البته طنین آشنایی دارد. اما تنها کشیش نه، که بقیه نیز هریک دستی در خون دارند. چنان ترس استبداد ارباب را در دل دارند که آنکه یقین دارد که مادرش را کشته است درقفا مزرعه ارباب را ویرانی می کند اما زهره آن ندارد که بی لکنت در حضور حضرت ارباب حقش را واستاند، داد را از ستون بیداد بخواهد؟ سکوتی موحش در پس زمینه ماجرا جریان دارد، تو گویی همه به انتظار حادثه ای ایستاده اند، تا بر ظلم بشودند اما ترس و زبونی مانع می آید. اما تا کی ؟

فساد در زیر پوست شهر آشیانه کرده. طبیب شهر به جای طبابت درد و مرض می آفریند. واعظ ریا می ورزد و حاکم هم به ارعاب متوسل گشته است. زر و زور و تزویر همه جمع اند. فاسدان همان هایند که در روز شکرگذاری سرود مقدس می خوانند و البته تر و خشک در یک صف، معلم و کشیش و ارباب و کودکان شرور و معصوم. همان کودکانی که عقده ها در دل دارند واندکی بعد با سر کار آمدن هیتلر و بستن صلیب شکسته می بندند و پیشوا را بر دستهایشان به هوا می اندازند. این دمل عاقبت نقاب از چهرهء کریهش بر می گیرد، عاقبت خون و چرکش را بیرون می ریزد.

شهر موریانه زده ما سیاه و خاکستری است، رنگ ها به آن راه نیافته اند.


یکشنبه 18 بهمن ماه سال 1388
عشق در زبان کردی

 

عشق در زبان کردی 

یک بار دیگر در این وبلاگ به مناسبت انتشار مجموعه اشعاری کردی درباره عاشقانه های کردی نوشتم. ذهنم بسیار به مقایسه میان نحوه بیان عشق در زبان فارسی و کردی و میان گویش های مختلف کردی معطوف بوده است. به گمانم در مقایسه عاشقانه های فارسی و کردی می توان گفت که زبان کردی(شاعران کرد) رک تر و انسانی تر(انضمامی تر) به عشق می پردازند، علاوه بر اینکه عاشقانه های کردی همواره در زمینه ای از طبیعتی که خاص زیستگاه های کردهاست رخ می دهد. درخت و چشمه و کوه و پرندگان و منظره هایی که به تکرر در اشعار کردی تکرار می شوند، مانند بازگشتن محبوب از سر چشمه و حرکات دست و سر و سربند و رقص لباس های رنگین، ترجیع بند این اشعار است. اما آنچه بیش از همه در این مقایسه به نظرم جالب می آید مقایسه میان کردی سورانی در یک سو و هورامی و کلهری در سوی دیگر است. ویژگی ای از زبان سورانی که بسیار در نحوه بیان رخ می نماید پر و سنگین ادا کردن کلمات است، گویی ابهتی خاص در این زبان نهفته است. این ویژگی زبان سورانی همان قدر که در بیانهای حماسی و نقالی جذاب واقع می شود، ظرافت بیان اشعار عاشقانه را از آن می گیرد. در مقابل به نظرم هورامی و کلهری، هر دو به غایت مناسب بیان اشعار عاشقانه اند، نازکی و ظرافت خاصی دارند که متناسب با اینگونه توصیفات است. تمایز دیگری هم این است که هر چه اشعار کلهری ساده و به زبان روزمره نزدیک تر است در مقابل شاعران سورانی بسیار سعی می کنند که از زبان پیچیده و صناعاتی بهره بگیرند که احتمالا به علت متاثر شدن آنها از شاعران فارس و عرب زبان است. دراینباره بیشتر و دقیق تر خواهم نوشت. فعلا علی الحساب قسمتی از یک ترجیع بند زیبا را بخوانید تا بعد:

ئۀی سۀول سۀوئز لیو تیۀنی/ ریک و رۀنگین چو گولونی/ مۀهشۀر دۀمی وۀختی خۀنی

دۀسم وۀ داواند مۀچوو

ئۀپر قوو ئۀی بال بۀت/ کۀوک نسار، ئاهوو هۀلۀت/ قارون هوسن خال و خۀت

دۀسم وۀ داواند مۀچوو

چوزۀی چۀویر بوو خوشم/ پرچ بۀرۀزای سرکۀشم/ ئۀی نۀونۀمام مۀهوشم

دۀسم وۀ داواند مۀچوو

ئۀی شووخ شیوه نازۀنین/لیکه جووان، قامۀت رۀنگین/ سۀخته له بالاد دل کۀنین

دۀسم وۀ داواند مۀچوو

ئۀی ناز و توور له قایه رۀی/ خاوۀن خۀزانۀی زرده بۀی/ وریاوه پایز ها له پۀی

دۀسم وۀ داواند مۀچوو

ئۀی باخۀوان باخ بۀی/ شیرین ترۀک له شۀهد نۀی/ لیموو له مل میخۀک له قۀی

دۀسم وۀ داواند مۀچوو

از مجموعه "شنۀی شۀمال"، پرویز بنفشی


1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>
تعداد بازدیدکنندگان : 118704


Powered by BlogSky.com



نوشته های پیشین